تبليغاتX
خــدا هـــم تنهاســـت...!
خــدا هـــم تنهاســـت...!
بر پاهایت بوسه خواهم زد ...

نه به طمع بهشتی که زیرشان نهفته است ؛

به حرمت قداست نام زیبایت ... مادر !


+1 : ترانه ی مادر من از خسرو شکیبایی : دانلود ... [روز مادر مبارک] !

+2 : تا دو سه هفته ی دیگه ... فعلا !

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط emad در ساعت 18:36 |
محتويات جيبم را چك مي كنم . ساعت ، نزديكهاي دو بعدازظهر است . اتوبوس هاي زاينده رود-شهربازي را سوار مي شوم . ادبياتي كه در نوشته هاي توي اتوبوس ها و مستراح هاي عمومي بكار ميرود ، آدم را متحير مي كند ! نيم ساعتي طول مي كشد تا برسم ! كنار تقاطع ، پياده مي شوم ... مركز مشاوره آبشار ! سلام مي كنم و وارد اتاق دكتر مي شوم ؛ اين چهارمين باريست كه او را مي بينم ! شروع مي كنم برايش يك مشت حرف و درد تاريخ انقضا گذشته بلغور مي كنم ؛ او هم حرف هاي خوبي مي زند و بعد مي خــنديم و خــداحافظي مي كنيم ! قبل از اينكه به آنجا بروم ، هـــوا ابريست ؛ وقتي هــم كه بر مي گردم ، هــوا هـــمچنان ابريســت ! اين ابرهايي كه نمــي بارند ، مــرا به ياد آدمي مـي اندازند كه بغـــض كرده اســت ، ولي اشــك نمــي ريزد .

بگذريم ... به خانه بر مي گردم ؛ در مسير برگشت ، از كنار يك ستاد انتخاباتي رد مي شوم . يك مشت آدم ، آنجا نشسته اند و هي چاي مي خورند و اسپند دود مي كنند ! در آن شلوغي ، نماينده ي مجلس را مي بينم كه حالا دوباره نامزد شده است ! آخرين باري كه او را ديدم ، چن روز قبل از انتخابات دوره ي قبل بود ، كه آمده بود تبليغ كند . چند نفر داشتند صحبت مي كردند ؛ گويا چند ساعت قبل ، طرفداران دو رقيب ، دعوايشان شده است و هي زده اند توي سر و كله ي هم و حرف هاي بدْ بدْ زده اند ؛ من هم تصميم مي گيرم بگريزم !

نزديكهاي عصر است ؛ دو سه تا كتاب تست از كتابخانه گرفته ام كه بايد پس بدهم . مي روم كتابخانه ! مسؤول كتابخانه ، آنقدر اخم و تخم كرده است كه آدم از فرط ترس و اضطراب ، حاجت به تعويض شلوار پيدا مي كند .

بايد كمي قدم بزنم . توي راه ، 'پ' را مي بينم . مي گويد آلبوم جديد بهنام صفوي را گوش كرده اي ؟ مي گويم : نه ! يك مشت از آهنگهايش تعريف مي كند و بعد سعي مي كند يك تكه از آهنگ 'آرامش'ش را بخواند . چشمهايش را مي بندد و شروع مي كند به خواندن ! صدايش درست شبيه صدايي ست كه به هنگام تكان دادن يك قوطي حلبي حاوي چند ريگ ، استماع مي شود ! لبخند مي زنم و بعد خداحافظي مي كنيم .

كم كم دارد تاريك مي شود . هوا خنك است ، آدم دلش يك ليوان چايي مي خواهد ! از دكه ي پارك ، يك ليوان چايي را با معيت دو حبه قند ، 350 تومان مي خرم ! هرچند كه چسبيد ولي تصميم مي گيرم دفعات بعد ، ترجيحا به آبِ لوله ي پارك ، بسنده كنم . پارك ، خيلي خلوت است .قدم مي زنم و مي رسم به آخر پارك ! هيچ احد الناسي آنجا نيست ... فضاي بي نظيري ست ! روي يك نيمكت خالي مي نشينم و كمي با خودم اختلاط مي كنم . باران ، نم نم شروع به باريدن مي كند . تصميم مي گيرم برگردم ولي منصرف مي شوم و زير باران ميمانم ! سعي مي كنم چند دقيقه ي اول را با گوش دادن به يك موسيقي آرام ، رومانتيكگونه سر كنم ولي باران ، هي شديدتر مي شود و مرا به غلط كردن وا ميدارد ! در حالي كه خودم را خطاب انواع و اقسام دري وري ها قرار مي دهم ، با عجله به خانه بر مي گردم !

وقتي به خانه مي رسم ، درست ، مثل يك كوله پشتي خيس شده ي وارفته ي زمين خرده مي مانم ! لباسهايم را عوض مي كنم . بابا مي گويد مي خواهند يارانه ها را حذف كنند . برو ببين چه خبر است ؟! آن شب ، به زعم من ، بيش از هفتاد و پنج ميليون ايراني توي سايت بودند ! گويا ملتمسانه داشتند تلاش مي كردند كه يارانه هايشان را 'عدم انصراف' بزنند . هرچند كه ما هم در آن شلوغي ، موفق نشديم و حالا نمي دانيم چكار كنيم و سخت نگرانيم كه از گرسنگي نميريم اما آمديم بيرون ؛ كمي فيزيك 2 خوانديم و يكراست ، توي رختخواب ، افقي شديم !

... خدا را چه ديدي ، شايد فردا ، عمودتر از گذشته برخاستيم !


+ 1 : بابت اين تأخير طولاني عذر مي خوام ، هرچند كه ممكنه بازم تكرار شه ! و لازم مي دونم از همه ي خواننده هاي اينجا تشكر كنم :)

+ 2 : وقتي كه يه لنگه از كفشات پاره ميشه ، آيا به معني اينه كه يكي از پاهات از اون يكي بزرگتره ، يا مثلا با يكي از پاهات بيشتر از اون يكي راه رفتي ؟!

+ 3 : متأسفانه همه لينكام پاك شد . به غير از اون چنتايي كه يادم بود ، اگه كسي آدرسشو اونجا نمي بينه اطلاع بده !

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط emad در ساعت 20:21 |

شب می تراود ...

از پس آن علفزارها ، از کنار این جاده کوچک ...

از دل آن حوضچه ی آب ، از میان تک تک صفحات این تقویم نو !

آدم ها از خیابان ها به خانه هایشان می خزند ؛

من از خانه به خیابان ها می لغزم ؛

بهشتی اند شب های اردی بهشت ... !

سکوت ، سوسوی ستاره ها ، عطر یاس ، آب ، آوای مرغ شب ... ؛ آدم ، عاشق می شود !

شب از نیمه گذشته است ؛ واژه ها ، از چشم هایم بیرون می ریزند .

و خدا آنها را لمس می کند ؛ آنها را می فهمد ؛ آنها را می بیند ...!


+ 1 : آمیزش خشم و درد ، فاجعه باره ... فاجعه بار !

+ 2 : بابا هم دوباره رفت ... زندگی بی روح تر شد :l

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط emad در ساعت 21:11 |
     خوب من بی بهانه باور کن ، بی تو اینجا بهار خوبی نیست

        من بمانم تو رفتنی باشی؟ این که اصــلا قرار خوبی نیــست!

     عــــید امــــسال تنگ چـــــسبيدم به تن مــــهربان تنـــهایی

        بی تو تکرار می کنم با خود ، دل سیاســتمدار خوبی نیست!

     تو بخند و بخـند و باز بخند، جای این اشک ها که می ریزم

        خوب شـــد که زود فــــهمیدی گریه راه فــــرار خــــوبی نیست!

     قــــبر این مــردگان خاک آلود التماسی ست از ســـر اجبار

         که خدا هفت بار فرمودند : مرگ، گشت و گذار خوبی نیست!

     دســـت کـم روزهای آخــر را اندکی عاشــــقانه تر طی کن

          تا توانی دلی بدست آور، دل شکستن که کار خوبی نیست!


+ 1 : بعضي از آدما رو ميشه به عنوان جزئي از يه غذاي لذيذ ، مدّنظر داشت ؛ چون شباهت رفتاري زيادي به سيب زميني دارن ... والااااا !

+ 2 : به اين نتيجــه رســـيدم كه ما مي تونيـــم به كشـــورهاي ديگه ، اينتـــرنت هــم صــآدر كنيم !

+ 3 : كافه،سيگار،باكِره ؛ كلماتي كه الآن،به وفور در وبلاگستان،دیده میشه!
موضوع مطلب :
ارسال شده توسط emad در ساعت 20:34 |

احساس می کنم پیر شده ام ... به اندازه ی سن سرو کهنسال خانه همسایه !

آه ... مادر ؛ کاش این روزها را نمی دیدی !

کاش غصه ی این روزها را نمی خوردی ؛

مادر ... نفس های کُند من ، کُند نکند اراده ی تو را !

قدم های رو به نزول من ، نازل نکند قامت تو را !

چشم های خیره ی من ، خیره نکند نگاه تو را !

بر هبوط من ، اشک نریز ... اشک های تو ، اشک های مرا ، التیام نخواهد بخشید ...

مادر ! من نخواستم که اینگونه باشم ؛ اما تو مرا تأیید نخواهی کرد ...

و این میان ، دست های دیگران ، چقدر مقصر می نماید !

اما ... اما اشک ها مهمانند بر این چشم ها ؛

بغض ها مهمانند بر این گلو ؛

خستگی ها ، پژمردگی ها ، مهمانند بر این تن ... بر این روح ؛

.... مهمان ها ماندنی نیستند !

من بر خواهم خواست ... شاید با یک ندا ؛

آه مادر ... چقدر خسته ام !!!

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط emad در ساعت 22:21 |
{ او مرا رها كرد ؛

او مرا تنها گذاشت ؛

او روح مرا شكست ... مرا تحقير كرد !

او پشت مرا خالي كرد ؛ }

. . .

... ذره اي فكر كن ؛ ممكن است اينها فقط حرفهاي تو ، خطاب به ديگري نباشد ؛

شايد ... شايد اينها ، حرفهايي باشد كه يك نفر ديگر هم ، راجع به تو مي گويد !


+ 1 : رفتیم خونشون ، طرف ، هی میگه بفرمایید پسته ، کیلویی 22 هزار تومان !

+ 2 : حرف زدن با آدمايي كه فكر مي كنن از من كمتر يا بيشتر ميفهمن ، تحمل ناپذیره!

+ 3 : از طرف زهــرا رضائي ، يكي از خــواننده هاي اينجا : { خــدا تنها تنهایی اســت که تنــها را تنها نمی گذارد } + { قـــطارمی رود ، تو می روی ، تمام ایســـتگاه می رود ... و مــن چه قدر ســاده ام که سال های سال به انتـــظار این قطار رفته ایستاده ام ؛ و هـــمچنان ، به نرده های ایســـتگاه رفته تکـــیه داده ام...}

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط emad در ساعت 0:10 |

آن شب ، فقط بوی گلهای یاس می آمد و صدای مرغ یاحق...

آن شب ، تمام کوچه ها ، به او رسید !

آن شب ، من گفتم ... او شنید ؛

من گریستم ... او گریـست ؛

من خواستم ... او اجابت کرد ؛

و آنگاه اوج مطلق را حس کردم !

روزها جان دادند ... و ناگاه همه چیز تغییر کرد ؛

او گفت ... من نشنیدم ؛

او خواست ... من اجابت نکردم ؛

از من گذشت ... و یکباره ، سقوط مطلق را حس کردم !

شاهد قصه ، نسیم بود و جوی آب...

و چه فاصله ی کوتاهی بود بین اوج مطلق و هبوط مطلق !


+ 1 : در حال اتخاذ تصمیم عجیب و یزرگی هستم !

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط emad در ساعت 20:58 |

- 1 : مشروط بر اينكه زنده باشم ، لحظه سال تحويل ، اينجا ، پست اختصاصي داريم !

ـــــهوالمحول القلوبـــــــ


بچه كه بوديم ، نزديكهاي عيد از سر و كول هم بالا مي رفتيم و از يك ساعت قبل از سال تحويل ، چشمهايمان با حدقه به دست هاي بابا بود كه شايد فرجي شود و يك پانصد توماني كهنه از توي جيب شلوار كتاني اش دربياورد و به ما بدهد...بعد ، ما مثل آدمي كه گاهي قلقلكش بدهي ، به هم نگاه مي كرديم و نيشخند مي زديم و بعد ، شروع مي كرديم به گفتن خزعبلاتي كه اصلا معلوم نبود آنها را ، از كجايمان در مياورديم !

مهمانها هم كه مي آمدند ، با وجود لب گزيدن هاي بابا ، بواسطه ي رودربايستي كه با مهمانها داشتند ، به لطايف الحيلي ، خودمان را به شيريني ها نزديك مي كرديم و به نحو مضحكي ، سه چهار تا از شيريني ها را بر مي داشتيم و با دست تا آرنج و مايتعلق ، در حلقوممان فرو مي برديم . در كل هميشه ، نيشمان ، به اندازه ي انحناي فلكه ي انقلاب ، باز بود و صرف نظر از آن پيك ها و تكليف هاي مسخره ، دغدغه يمان ، فقط همان پولهايي بود كه روز سيزده بدر در جيبمان باقی مانده بود...دقيقا مثل حالا !

بگــــــذريم...خواســـــتيم بگويـيــــم ، دغــــدغه هايمان به اندازه ي حالا نبود

+ 1 : يه سال شاد ، كم دغدغه و آروم براي همه آرزو مي كنم ... نوروز مبارك !

+ 2 : موسيقي لحظه سال تحويل + عكس

+ 3 : متأسفانه ، نظرات اين پست،پاك شد . اگه كسي دوست داشت كامنتشو بذاره !

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط emad در ساعت 8:44 |
                    نمي دانم چــــرا...

    نمي دانم چرا 'نفــرت' ، اينقــدر ناپايدار است...؟!

          چرا 'نفرت' ، هر روز مي پژمـــرد ، حتي اگر آنرا با قدرت پرورده باشي ...

        و 'دوست داشتن' ، هر روز جان مي گيرد ، حتي اگر در نطفه سركوبش كرده باشي !!


+ 1 : يه پست متفاوت ... به خوندنش دعوتت مي كنم .

+ 2 : اين راننده تاكسيا هم اعصاب ندارنا !

+ 3 : آهنگ Forbidden Love (بي كلام) : دانلود !

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط emad در ساعت 23:14 |
من عمیقا باور دارم :

من عمیقا باور دارم ، در دل هر امنیتی ، محدودیت هایی نهفته است .
من عمیقا باور دارم ، فقر ، انسانها را دو دسته می کند . یک دسته ، آدم های لاابالی و هنجارشکن ، که فقر برای روح ضعیف آنها ، عقده  و نفرت به بار آورده است و دسته دوم ، آدم های موفقی که فقر ، برای روح بزرگ آنها ، انگیزه و همت به ارمغان آورده است .
من عمیقا باور دارم ، حقوق مردها با زنان ' برابر ' نیست ؛ آنها باید حقوق ' متناسبی ' داشته باشند .

من عمیقا باور دارم ، هر قدم درستی که انسانها در جهت رفع نیازهایشان بردارند ، ' کار نیک ' است .

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط emad در ساعت 23:22 |

او كيســت كه بتواند آتش بر كف دست نهد و با ياد كوه هاي پر برف قفـــقاز ، خود را سرگرم كند

يا تيـــغ تيز گرســـنگي را با ياد سفـــره هاي رنگارنگ كُند كند

يا برهـــنه ، در برف دي ماه فروغلتد و به آفتاب تمـــوز بينديشد

نه...هــــــرگز ؛ هرگز هيچ كس چنيـــن خطري را به چنان خاطره اي تاب نياورد

از آنكـــه خيال خوبي ها ، درمان بدي ها نيســـت

بلكه صـــدچندان ، بر زشتي آنها مي افزايد...صدچــــــندان !!

- برگرفته از دكلمه اي از فرهاد مهراد -


+ 1 : امروز ، يك سال از قشنگترين خاطره ي زندگي من ميگذره !

+ 2 : اگه دوست داشتي ، اين عكسو ببين ...

+ 3 : روز جهاني زن مبارك .

+ 4 : سرما خوردم


موضوع مطلب :
ارسال شده توسط emad در ساعت 22:3 |
یکی از این جمعه ها...

انگشت اشاره ام را در حلقوم کفشم فرو می برم ، پاشنه اش را بالا می کشم ؛ بندهایش را می بندم و راه می افتم ... تا برسم سر کوچه ، آیه الکرسی را خوانده ام . در راه ، به اتفاقاتی که آنروز ، احتمالا رخ می دهد فکر می کنم . گاهی هم حواسم به موهایم پرت می شود که باد نزند کج و معوجشان کند .

قدم می زنم...و یکی یکی آدم ها ظاهر می شوند !

مــــردی را می بینم که آنطرف خیابان ، پهن زمـــین می شود و من بیشتر از او ، از این اتفاق ناراحت می شوم . شاگرد قالی فروشی که زور میزند تا فرش کوچکی را به میخ دم در مغازه بیاویزد . پیرزنی که از من می خواهد کیسه اش را تا خانه اش ببرم و بعد ، یک هزار تومانی از توی جیبش در می آورد و به من تعارف می کند و کمی بعد ، خانه ای که اول صبحی ، از تویش صدای جر و بحث می آید . حاج خانوم را می بینم و بعد از اینکه به او سلام می کنم ، صد متر بعد از من هم ، هی مرا دعا می کند ... و یکی در میان ، دخترش را نفرین !

بعد میروم آزمایشگاه ؛ منتظرم جواب آزمایش (...) را بگیرم . مادر و دختری ، آنجا نشسته اند و مادر هی به دختر می گوید : روسری ات را بکش پیش دختر ! و او هی می گوید : خفه شو...گاهی هم می گوید : ساکت شو ! و من مانده ام که بخندم یا ... !!

جواب آزمایش را می گیرم و بر می گردم خانه . تست های شیمی ، قسمت مسائل PH را نزده ام هنوز . می نشینم و هی تست می زنم ؛ تا اینکه یکدفعه بابایمان صدا می زند : ناهار نمی خوری ؟! و من یک لحظه احساس می کنم چقدر گشنه ام . دو لقمه ای می خورم و بعد ، به اندازه ی چند رکعت ... فقط چند رکعت ، با خدا حرف میزنم و بعد ، دوباره هی تست می زنم . خیلی بیشتر از آن چند رکعت !

ساعت 4 ، دوباره شال و کلاه می کنم ... می خواهم بروم رأی بدهم ! ده دقیقه ای هست که توی صف وایستاده ام که یکدفعه یادم می افتد شناسنامه ام را نیاورده ام ... مثل مونگول ها کمی دور خودم می چرخم و بعد میروم شناسنامه ام را می آورم و دوباره ته صف می ایستم . آدم ها هی می آیند رأی می دهند و می روند . بعضی هاشان هم گاهي از يكديگر می پرسند : به کی رأی بدهیم آیا...؟!

به (...) رأی می دهم و بر میگردم . توی راه ، یکی پشت سرم بوق می زند . برمی گردم نگاه می کنم و باز راهم را می کشم و می روم . دوباره هی بوق می کشد . دقت که می کنم می بینم احمد است . با ماشین ، کمی اینور و آنور می چرخد و و بعد (...) را می بینیم . می خواهد کلاه بخرد . دوباره شروع می کند چرت و پرت می گوید و روی نِروِ (nerv) من راه میرود .

و بعد ، توی مغازه لباسفروشی ، یکی از آن آقا(...)ــها را می بینیم . می گوید رأی دادید ؟ (...) میگوید: سفید ! می گوید : سفید ؟! مگر شما فرمانده پایگاه ندارید ؟ نگفت به کی رأی بدهید ؟...و من یک نگاه عاقل اندر سفیه به او می اندازم و بی هیچ جوابی از مغازه می آیم بیرون !

به احمد می گویم مرا نزدیک زاینده رود پیاده کن . یک ماهی هست که آنجا قدم نزده ام . شهر کم کم دارد شلوغ می شود . آنجا هم آدم ها هستند . در کنار دکّه ، یک عده ای نشسته اند و قلیان می کشند . آن یکی که با شکمی به قطر حداقل نیم متر و سبیل هایی از بنا گوش در رفته ، از قلیانی به ارتفاع یک متر کام می گیرد ، از همه بیشتر لجم را در می آورد . دم گل فروشی پر از صندوق های بنفشه بود و ماهی قرمز ... درخت های بادام هم شکوفه هاشان کمی باز شده بود . بهار را کمی حس می کنم !

از همه دور می شوم . اینجا کمی سکوت است . کمی فکر می کنم ... به خدا و او ؛ و بعد میروم خانه! " کیان " (برادرزادم) آمده است خانه مان . زور می زند روی پاهایش بایستد . کمی هم موهایم را میکشد و بعد ، من دوباره می روم تست می زنم .

نزدیک های ساعت 12:10 شب است . با ساعتم عهد می بندم که صبح بیدارم کند ... .

چند ثانیه بعد ، خواب مرا می برد ...!

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط emad در ساعت 21:47 |


+ 1 : دلم یه دونه پراید مدل 89 با یه خونه جمع و جور و کوچیک می خواد ؛ یه جای دور ... و من ، تک و تنها اونجا بمونم . بعد از 8 تیر پسش میدم به خدا !!

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط emad در ساعت 23:11 |

             وقـــتي زبري كاغـــذ ، نوك قلمـــم را مي شكافد ،

                           اعــــــتراف مي كنم كه اراده ام پايمال مي شود بينـــشان .

                     اقـــرار مي كنم كه واژه هايم وقتي رنگ تو مي گيرند ، مبـــهم جلوه مي كنند...

                             و تو ، كلامــــم را تاب نمي آوري

                                      احساســـم را درك نمي كني

                                حق به جانب توست...

                                        من از جـــنس تو نيستم

                                حــــــق به جانب توست...

                                         واژه هاي من ، هميشه در پس حجــاب ها بالغ شدند !


+ 1 : گاهي وقتا ، سكوت نشونه ي ترس و ضعفه...گاهي وقتا !

+ 2 : ديروز رفتم يه جايي ، تا اومدم برگردم ، كفشامو دزديده بودن !

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط emad در ساعت 11:41 |

درست ، زماني كه ثانيه ها بر خواب من مشرفند

مرا مي خواني...

و زمان در برابر اين دعوت ، رنگ مي بازد !

پنجره ها را باز مي كنم ؛

من بسم الله مي گويم ، او مي خواند ... تو نيز !

بامداد ، لبخند مي زند .. من نيز !

افكارم بند پاره مي كنند ، زبانم گنگ مي شود ...

و ناگهان دستهايم را به سمت تو مي يابم ؛

و گلهاي شمعداني ، همچنان بيدارند...

هـــــــــر كـــه حـــــــــريم الهــــــــــــي را نـــگـــاه دارد
خـــــــــــداوند از بـــن بســـت رهـــايــــــش مـــي كند
و به او روزي مي رساند ، از جايي كه گـــمان نمي برد

- كتاب خدا -


+ 1 : چقدر اين روزا بوي بهار ميادچقدر اين روزا احساس خوبي دارمچقدر اين روزا منو ياد قشنگترين خاطره ي زندگيم ميندازه !

+ 2 : به اين كامنتي كه واسه من گذاشتن ، توجه بفرماييد لطفا : [سلام دوست عزيز ، وبلاگ خيلي خوبي دارين . تو رو به خدا قسمتون ميدم به وبلاگم بياين و بهم امتياز بدين . اگر نياين و بهم امتياز ندين نامردي کردين . خودتون هم ميتونين ثبت نام کنين.]...خدا به خير بگذرونه !

+ 3  : ديشب افلاطون اومد به خوابم ... توي خواب اونقد گوشمو چلوند كه اشك اومده بود تو چشمام . بعد در حالي كه من مي گفتم : ' آقا ببخشيد...آقا غلط كردم... ' ، با صداي فوق العاده خشني ، گفت ديگه نبينم بشيني پشت سرم منو مسخره كنيا !

+ 4 : پست بعدي داستان دايي فرج الله v 2.00 (ورژن 2 )ـــه

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط emad در ساعت 21:31 |

                از پاســــــخ من ، معـــلمان آشـــفـتند

                                                          از حـــنجره شان هــر چه در آمد گفتند

                امـــا به خـــدا هـــنوز هـــم معـــتقدم

                                                          از جاذبه ي تو ســـــيب ها مي افــتند


+ 1 : چند لحظه تصور كن كه توي نور شمع ، من در حالي كه قلم به دست گرفتم و يه عالمه كاغذ كاهي و دفتر و كتاب جلومه ، دارم فيزيك مطالعه مي كنم... ميدوني ... اين اوضاع درس خوندن ديشب من بود ، چون واسه يه مدتي برق رفته بود . راستش خودم كه خيلي جوگير شدم ؛ احساس مي كردم كه من افلاطونم و الان قرن پنجم ميلادي !

+ 2 : آيا ميشه سال ديگه اين موقع ، من دانشجوي مهندسستان فيزيك باشم ؟!

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط emad در ساعت 23:11 |

من عميقا باور دارم :

من عميقا باور دارم،بغضهايي كه فرو ميروند،مقدسترند از اشكهايي كه اسراف ميشوند.

من عميقا باور دارم ، ' مرد بودن ' خصلتي است كه فقط بعضي از انسانها بايد داشته باشند ولي ' مردانگي ' خصلتي است كه هر انساني مي تواند داشته باشد .

من عميقا باور دارم همان اندازه كه من حق دارم به چيزي معتقد باشم ، ديگران نيز ، به همان اندازه حق دارند نسبت به آن معتقد نباشد .

من عميقا باور دارم ، ملاك و معيار موفقيت هر كسي ، آن چيزيست كه دست هايش انجام مي دهند نه صرفا چيزي كه در سرش مي گذرد .


+ 1 : سوسوي ستاره ها ، از دور چقدر شبيه سوسوي چراغهاي شهره .

+ 2 : بارون مياد .

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط emad در ساعت 21:38 |

                               امـــشب ، من و اشـك هايم ، مــعامله خواهيم كرد !

                                   من او را از قـــيد چشم هايم رها مي كـــنم ؛

                                                   او هم رسوب بغــــــض هاي فرو رفته را مي شـــويد...


+ 1 : خيلي سخته در حالي كه چشماتو بستي و با احساس غير قابل وصفي ، داري آواز مي خوني ، يكي يهويي از پشت سر بهت بگه : بيا و نخون !!

+ 2 : دوست عزيزي كه مياي اينجا و  نظر بدون آدرس ميدي ، 'مشغول الذمه اي' اگه دفعه ديگه بياي و آدرس نذاري!

+ 3 : امروز براي سومين دفعه متوالي ، بازم اون راننده هه رو ديديم و براي سومين دفعه متوالي ، به احمد گفتم : اگه بهش نگي با خودش فك ميكنه چه آدماي احمقي هستيم ؛  و احمد هم براي سومين بار متوالي به راننده هه گفت : آقا پس بقيه كرايه اون روز ما چي شد ؟! تازه راننده هه ، زبونش به اندازه خيابون توحيد درازه ؛ برگشته ميگه : چقدر ميگي آخه ؟!...احمدم در حالي كه ما داشتيم بهش مي خنديديم ، برگشت به راننده گفت : خب مي دوني چيه ؟!...مديوني اگه نندازيش تو صندوق صدقات!

موضوع مطلب :
ارسال شده توسط emad در ساعت 20:35 |